فرادرمانی


 

اگر گنگ بودی و خواب می دیدی ...

http://gongoo.persianblog.ir


وحيد


 

وبلاگ رسمي روابط عمومي موسسه ي عرفان حلقه

http://interuniversal.persianblog.ir


وحيد


اعتراف

به نام هستی بخش یکتا

اعتراف

   اولین باری که با فرادرمانی آشنا شدم و فهمیدم کلاسهایی در این زمینه وجود دارد ، از یک طرف کشش عجیبی برای ثبت نام در کلاسها پیدا کرده و از طرف دیگر شک و تردید و سوالهایی در این زمینه برایم پیش آمد که مرا از این کار منصرف می کرد .

   اولین چیزی که به ذهنم رسید این بود که عده ای دکان جدیدی برای کلاهبرداری باز کرده و به اسم درمان از مردم بیچاره پول می گیرند .

   مشکل بعدی از آنجا شروع شد که اسم عرفان به میان آمد . تصوری که با شنیدن این کلمه برایم ایجاد می شد ، عده ای با ریش بلند و کشکولی بر دوش بود که در حال خواندن شعر و ذکر هستند و آواره ی کوچه و خیابان . با اینکه همیشه این سوال برایم پیش می آمد که چه عاملی باعث می شود که این افراد دست از همه چیز شسته و این نوع زندگی را برای خود انتخاب کنند ولی تصور اینکه بخواهم اینگونه زندگی کنم ، اصلا برایم قابل قبول نبود .

   مشکل دیگر اینکه معمولا در مرامها و مسلکها یی که صحبت از متافیزیک می کنند ، حرکات و تمرینات عجیب و غریبی رایج است و بعض افراد وابسته به این سیستمها بسیار مرموزانه رفتار می کنند که هیچکدام از اینها جذابیتی برایم نداشت .

   مورد بعدی اینکه من در زندگی شخصی دچار خطاها و لغزشهایی شده بودم و از این می ترسیدم که هنگام ورود به این مجموعه ، مورد بی مهری قرار گرفته و حداقل اینکه محترمانه عذرم را بخواهند . تصور می کردم که کسی دم در نشسته است و توی چشمهای آدم نگاه می کند و می گوید شما به درد این مجموعه نمی خورید .

   از طرف دیگر با اینکه علاقه ی زیادی به متافیزیک داشتم ، ولی هیچ تجربه ای در این زمینه نداشته و فکر می کردم این بی تجربگی نیز عامل بسیار مهم در عدم پیشرفت در این مجموعه خواهد بود . فکر می کردم که آدمهای خاصی با تجربیاتی عجیب و غریب در این کلاسها شرکت می کنند .

تصور دیگری که داشتم این بود که باید حتما تابع دین و مذهب خاصی شوم و مراسم و مناسک آن را به جا بیاورم .

   خلاصه ، یک طرف کششی بود برای ثبت نام و شرکت در کلاسها و یک طرف این همه سوال و تناقض و ترس و ... . به هرحال باخودم کنار آمدم و ثبت نام کردم . وحال ، بعد از حدود یک سال که از شرکت در کلاسها ی عرفان حلقه می گذرد ، به اندازه ی فهم و درک خودم برای این موارد جوابهایی دارم که شاید دانستن آنها برای خواننده این نوشته خالی از لطف نباشد .

   اول اینکه شهریه ای که دریافت می شود بابت آموزش درمانگری است و نه درمان ، و درمان در این مجموعه کاملا رایگان می باشد . دلایل استاد برای دریافت شهریه کاملا منطقی است و در صورتیکه پولی بابت این کار پرداخت نمی شد ، با سوالات به مراتب بزرگتری روبرو می شدم .

   بعد اینکه مشکل ما با عرفان ، به دلیل عدم تعریف صحیح از این مقوله است . باید با دید دیگری نسبت به این قضیه نگاه کنیم .

   ما هر روز در برخورد با مشکلاتی که گریبانگیرمان است ، در برخورد با طبیعت و پدیده های طبیعی ، در مواجهه با هر آنچه که در درون و بیرونمان می گذرد ، با سوالاتی مواجه می شویم که علم و دانش بشری نتوانسته است پاسخی برای آنها بیابد . عرفان ، نامی است برای حرکتی که در مقام پاسخگویی به این سوالات برمی آید . در واقع دنیای عرفان ، دنیای شناخت دقیق و موشکافانه از پدیده های شناخته شده و ناشناخته ی جهان هستی است . بنابراین به زبان ساده ، عارف کسی است که در تلاش برای شناخت جهان هستی و رمز رموز آن است و به فراخور حال خود و به اندازه ی اشتیاقش به پاسخهایی می رسد و جوابهایی برای سوالاتش پیدا می کند . تصمیم هر کس نیز در نحوه ی برخورد با این اطلاعات ، محترم است .

   یکی می تواند دریافتهایش را تنها برای خود بخواهد  و یا در نهایت برای جمع محدودی که تابع شرایط خاصی هستند ، به زبان رمز و کنایه صحبت کند و از این دانسته ها به هر شکل که خود تشخیص داد استفاده کند . و یکی هم یافته های خویش در این وادی را ، دسته بندی کرده و به صورت کلاسیک و به زبان قابل فهم برای همگان درآورده و در اختیار علاقمندان قرار دهد . عرفان حلقه شامل دسته ی دوم بوده و و راهی است که جناب آقای طاهری با اشتیاق فراوانی که داشته ، آن را طی کرده و حال با زبانی ساده در اختیار همه قرار می دهد .

   در اکثر مکاتب عرفانی از تکنیکها و روش هایی استفاده می شود که شامل انواع و اقسام حرکات و ذکرها و نوشته ها می شود . اما در عرفان کیهانی که توسط آقای طاهری معرفی می شود ، شما از تمامی ابزارهایی که در این راهها استفاده می شود ، خلع سلاح شده و به دنیای بی ابزاری می رسید . دنیایی که نیازی به استفاده از هیچ تکنیکی در آن نیست و بنابراین هر کس و با هر میزان توانایی می تواند وارد آن شود و تنها میزان اشتیاق افراد است که عامل تعیین کننده در دریافت و استفاده از اطلاعات این مجموعه می باشد .

   مطالب مرتبط با عرفان حلقه زیربنایی بوده و در مورد فصل مشترک تمام انسانها صحبت میکند . بنابر این هر کسی و با هر دین و مذهبی می تواند در این دوره ها شرکت کند و لزومی به تبعیت از دین و مذهب خاصی نیست .

   در این مجموعه با تضاد آشنا شده و متوجه می شویم که انسان مختار است که در تمامی مراحل زندگی ، بین این تضادها و در واقع بین خیر و شر و یا نیک و بد یکی را انتخاب کند . متوجه می شویم که برای اینکه بتوانیم راه درست را انتخاب کنیم ، باید تعریف دقیق و موشکافانه ای از خوب و بد داشته باشیم و بعد با استفاده از لطف الهی در مسیر درست قدم برداریم . از طرف دیگر متوجه می شویم که در دنیای تضادها ، در صورتیکه شر وجود داشته باشد ، خیر معنا پیدا می کند و هنگامیکه پای بدی به میان می آید ، خوبی نیز تعریف می شود .بنابر این با توجه به اینکه تعریف دقیقی از خوبی و بدی و یا گناه و ثواب نداشته ایم و یا در پی آن نبوده ایم ، پس لاجرم گناهکار نیز هستیم و چون گناه را شناخته ایم ، حال ثواب نیز برای ما معنا پیدا می کند . البته این نکته به این منظور نیست که پس هر گناهی قابل توجیه بوده و اجازه داریم که هر کاری بکنیم . منظور این است که تا به حال به دلیل اینکه راه را نشناخته ایم ، به بیراهه رفته ایم . پس اولا اینکه خطاکار بودنمان نباید باعث شود که ناامید شده و فکر کنیم که در رحمت الهی بسته شده و راه بازگشتی وجود ندارد . ثانیا حال که گناه کرده ایم ، پس ثوابی هم وجود دارد و باید در پی یافتن آن باشیم .

   پس این تفکر که شرط ورود به این مجموعه پاک شدن از گناهان است ، درست نمی باشد . به قول استاد اگر قرار باشد که افراد اول پاک شوند که قضیه حل شده است و دیگر نیازی به عرفان و کلاس و درس و استاد نیست .

   از این گذشته در این مجموعه ، فکر خوانی و کنکاش در وجود دیگران کاملا مردود بوده و مورد نکوهش می باشد .

   به هر امیدوارم که این مطالب کمکی باشد برای پاسخ به سوالاتی که در این زمینه ها به وجود می آید .

   البته معتقدم که هر کسی می تواند نسبت به هر پدیده ی ناشناخته ای به دیده ی شک و تردید بنگرد تا این تردیدها آغازی باشد برای تلاش در راستای رسیدن به جوابها .

   شاید این نوشته ها فقط یک اعتراف باشد .


وحيد

شهر چراغها

شهر چراغها

   شب بود و سرما و سكوت . جوان کنار ديوار نشسته بود و به مرد نگاه مي كرد . زير نور كم رمق و رنگ پريده اي كه از لاي پنجره سرك مي كشيد ، سياهي مرد را مي ديد كه توي خواب از سرما مچاله شده بود . خيلي وقت بود كه خواب بود و تنها گاهي ناله اي مي كرد . جوان گرفتار حس غريبي بود . مات و مبهوت به خود و به مرد نگاه مي كرد . خوابي ديده بود . اما چيزي به ياد نمي آورد . فقط مي دانست كه خواب عجيبي ديده و از خواب پريده است . از آن عجيب تر اينكه به ياد نمي آورد كه كي به خواب رفته است . انگار كه هميشه خواب بوده . هميشه .

   جوان ديگر تاب نشستن نداشت . بلند شد و توي خانه چرخي زد . هيچ چيز پيدا نبود . چند بار پايش به چيزهايي گير كرد و سكندري خورد . نور كمي از پنجره مي تابيد و هيچ چيز به خوبي ديده نمي شد . فقط سياهي مچاله شده ي مرد قابل تشخيص بود و ديوارهاي خانه . تنها صدا هم صداي ناله ي گاه و بيگاه مرد بود . يك بار ديگر توي خانه چرخيد . باز هم پايش به چيزهايي گير كرد . يك بار هم زمين خورد . اما دوباره بلند شد . اين دفعه كنار ديوار رفت و دستش را به ديوار گرفت . حالا مطمئن تر راه مي رفت . باز هم راه افتاد . روي ديوار دستش به چيزي خورد . يادش آمد : دستگيره ي در . ناگهان حس غريبي وادارش كرد كه از در فاصله بگيرد . قلبش به شدت مي تپيد . هياهويي درونش برپا بود . خاطره اي گنگ به يادش مي آورد که بيرون از خانه هر چه هست ، آرامش و سکون درون خانه نيست . مي خواست برگردد و سر جاي اولش بنشيند . اما هيکل مچاله شده ي مرد را ديد . به ياد آورد که در طول اين چند ساعتي كه  بيدار شده ، هيچ حرکتي از او نديده و اگر بخواهد که بنشيند و يا بخوابد ، وضعيتي بهتر از او نخواهد داشت . دوباره به طرف در برگشت . دوباره همان هياهوي دروني . قلبش داشت از جا کنده مي شد . برگشت . مرد ناله اي کرد . جوان نگاهي به مرد کرد . دل يکدله کرد و به سمت در رفت . با هر آنچه که در توان داشت دستگيره را گرفت و به سمت خود کشيد . در باز شد . سرتاپاي جوان مي لرزيد . چشمهايش را بست و يک قدم جلو رفت . صدايي مهيب وادارش کرد که برگردد و پشت ديوار قايم شود . رعد و برق . هنوز مي لرزيد . احساس پشيماني سراپاي وجودش را فرا گرفته بود . داشت خودش را سرزنش مي کرد که چرا در را باز کرده است . اما صدايي ، آرام و دلنشين به گوش رسيد . ترنم باران . جوان با گامهايي لرزان بيرون رفت و يکي دوقدم از در فاصله گرفت . اولين قطرات باران که به سر و رويش باريد ، آرامشي را باخود به ارمغان آورد . ناگهان فکري مثل برق از ذهنش گذشت . با اينکه براي اولين بار بود که اين چيزها را مي ديد ، ولي مفهوم همه ي آنها را مي دانست  . خانه ، ديوار ، در ، باران ، خواب ، بيداري . چرا ؟ انگار كه با همه ي آنها زندگي کرده بود . اما فرصت فکر کردن نداشت . شهري از دور پيدا بود . چراغهايي رنگارنگ و قشنگ . به راه افتاد . هنوز چند قدمي دور نشده بود که پايش به بوته اي خار گير کرد . زمين خورد . زار و نالان به خود مي پيچيد . چند لحظه اي گذشت تا آرام شد . دوباره صداي آرامش بخش باران . دوباره فکري تازه . بوته ي خار را از جا کند . چند بوته ي ديگر هم به آن اضافه کرد و همه را به خانه آورد . يادش مي آمد که قبلا در خانه آتشي بر پا بوده و گرمايي داشته . اما مگر او تا حالا خواب نبوده ؟ آتش را از کجا مي شناخت ؟ فرصت فکر کردن نبود . به دنبال جايي مي گشت که قبلا آتشي روشن بوده است . حالا مي دانست که توي خانه دنبال چه چيزي مي گردد . خاکسترها را زود پيدا کرد . فوت کرد . هنوز نيمچه زغالي روشن زير خاکسترها پيدا مي شد . خارها را روي آن گذاشت و محکمتر فوت کرد . آتش روشن شد و گرماي دلپذيرش آرام آرام همه ي خانه را در بر گرفت . حالا تشخيص اشيا راحتتر بود . جوان دوباره بلند شد و بيرون رفت . شوق رفتن و رسيدن به چراغها ، کششي بيشتر از نشتن کنار آتش داشت . حالا خيالش از بابت مرد هم راحتتر بود . دوباره راه افتاد . چند قدمي بيرون از خانه ، باز فکري به سرش زد . به خانه برگشت . يکي از وسايل خانه که در روشنايي آتش ديده بود برداشت و کمي نگاه کرد . يادش آمد : کفش . ولي مگر او قبلا ... . کفشها را پوشيد و راه افتاد . به سمت چراغها .

   جوان چند بار ديگر به خانه رفت و دوباره برگشت . هر بار زخمي برداشته بود . اما حالا خيلي چيزها داشت . فانوسي ، تبري ، طنابي وخيلي چيزهاي ديگر . هر بار به شهر چراغها نزديکتر شده بود و حالا ، در آستانه ي دروازه . باران همچنان مي باريد . مثل لحظه اي كه مي خواست در خانه را باز كند ، هياهويي درونش بر پا بود . قلبش به شدت مي تپيد . وارد شهر شد . شهري آشنا وغريب . توي كوچه هاي شهر مي گشت . هر كوچه اي چند خانه داشت و هر خا نه اي چراغي و هر چراغي به يك رنگ . جوان ديگر طاقت ماندن نداشت . وارد يكي از خانه ها شد . توي خانه هم باران مي باريد . ولي مثل همه ي شهر ، نه سرد بود و نه تاريك . از خانه كه بيرون آمد ، انگار چيزي با خود آورده بود . انگار تكه اي از وجودش را پيدا كرده بود . تكه اي كه قبلا توي همان خانه جا گذاشته بود . ولي مگر قبلا او اينجا ... . آرام آرام زير باراني كه همه جا مي باريد ، همه چيز را مي فهميد و تكه هاي وجودش را پيدا مي كرد . و حالا ، جلوي بزگترين خانه ايستاده بود . سعي مي كرد ابعاد خانه را حدس بزند . اما قابل تشخيص نبود . ناگهان پيرمردي را ديد كه جلوي در خانه ايستاده . خوش بر و رو با موهايي سفيد . متوجه شد كه پير مرد خيلي وقت است كه نگاهش مي كند . از لحظه ي ورود به شهر . چون وارد هر كوچه اي كه شده ، از جلوي او رد شده بود . پيرمرد لبخند مي زد . دستها را روي سينه گذاشته و به لبه ديوار تكيه داده بود . جوان به خاطر آورد كه خوابي كه ديده ، بي شباهت با صحنه ي پيش رويش نبود . صدايي سخن گفت بي آنكه لبهاي پيرمرد جنبيده باشد . انگار باران سخن مي گفت .

   - خوش اومدي . منتظرت بودم . اگه فكر مي كني كه كارت تموم شده بيا تو .

   جوان احساس مي كرد كه پيرمرد به چيزي اشاره مي كند . ناگهان به ياد آورد . اشاره ي پيرمرد به مردي بود كه توي خانه خوابيده بود . بايد انتخاب مي كرد . يا بايد برمي گشت و مرد را با خود مي آورد و يا به تنهايي وارد خانه مي شد . خاطره ي زخمهايي كه بين راه برداشته بود و رنجهايي كه كشيده بود وسوسه اش مي كرد كه قيد برگشتن را بزند و به تنهايي وارد شود . از قيافه ي پيرمرد نمي شد چيزي فهميد . فقط همان لبخند . صداي ناله ي مرد توي گوشش پيچيد . تصميمش را گرفت . برگشت و به راه افتاد . با خودش فكر مي كرد كه بايد مرد را بيدار كند و با خودش بياورد . جلوي در خانه رسيد . نگاهي به پشت سر انداخت و لبخندي زد . باران همچنان مي باريد . در خانه را بازكرد و وارد شد . اما باور كردني نبود ، خانه كاملا روشن بود و پيرمرد هم آنجا ايستاده بود . به ديوار تكيه داده بود با لبخندي از رضايت . انگار دري كه وارد شده بود ، همان دري بود كه پيرمرد جلوي آن ايستاده بود . شهر چراغها همه داخل خانه بود .

تقديم به محمد علي طاهري

به خاطر همه ي تلاشهايش براي تعالي انسانها

 

 


وحيد

فرادرمانی از منظری دیگر

به نام هستی بخش یکتا

فرادرمانی از منظری دیگر

   با یک تعریف ساده می توان فرادرمانی را ، درمان همه ی بیماریهای انسان از طریق قرار گرفتن بیمار در حلقه ای عرفانی و به وسیله ی شبکه ی شعور کیهانی دانست .

   برای کسی که با فرادرمانی آشنایی نداشته باشد ، بار معنایی کلماتی همانند حلقه و عرفان ممکن است باعث ایجاد برداشتهایی نادرست از این مقوله شده و بازار آشفته ی درمانهای غیر متعارف نیز مزید برعلت شود تا فرادرمانی درهاله ای از ابهام قرار گیرد .

   به همین منظور توضیحاتی در حد بضاعت نگارنده برای روشن شدن قضایا ارایه می گردد .

   حلقه ی یاد شده به هیچ عنوان ماهیتی فیزیکی نداشته و کلا در این نوع درمان از هیچ ابزاری استفاده نمی شود . حلقه به مجموعه ای اطلاق می شود که حداقل دو عضو فرادرمانگر و بیمار در آن وارد شده و درمان بیماری به شبکه ی شعور کیهانی ویا عضو دیگر این حلقه واگذار می شود . بنابراین " حلقه " تعریفی است برای این مجموعه و پسوند " عرفانی " آن ، تاکید بر این نکته است که این نوع درمان با توجه به شناختی که بنیانگذار آن از شعور کیهانی پیدا کرده است پایه گذاری شده و از جنس علوم پزشکی امروزه نیست .

   لازم به ذکر است که این شناخت نه تنها شامل بنیانگذار این مجموعه می شود ، بلکه با دیدن نتایج فرادرمانی ، این شناخت به بیمار و فرادرمانگر نیز تسری می یابد . در واقع آشنایی عملی با شبکه ی شعور کیهانی از اهداف اولیه ی فرادرمانی بوده و باعث می شود که فرادرمانگر با دیدن نتایج حیرت انگیز درمان ، به شناختی از شبکه شعور کیهانی برسد .

   اما فرادرمانگر کیست و وچه شرایطی باید داشته باشد ؟

   تنها شرط فرادرمانگری ، حضور در کلاسهای فرادرمانی و امضای سوگندنامه است که پس از آن ، فرادرمانی توسط استاد به شاگرد تفویض می شود . تواناییهای فردی ، دین و مذهب ، سن و سال ، سطح سواد و امثال آن هیچگونه تاثیری در این زمینه نداشته و هر کسی می تواند در این کلاسها شرکت کند . از مواردی که فرادرمانگر با امضای سوگندنامه به آن متعهد می شود ، عدم انتساب درمان به خود ، ارایه ی توضیح به بیمار در مورد شبکه و اینکه درمان فقط از طریق شبکه صورت می گیرد ، می باشد . موارد فوق و همچنین مجاز نبودن فرادرمانگر به گرفتن هرگونه وجهی از بیمار ، باعث شفافیت قضیه و برطرف شدن بسیاری از شبهه ها می شود .

   از سوی دیگر ، در تعریف اولیه ، از درمان " همه ی بیماریها " یاد شده و هیچ استثنایی برای درمان بیماری قایل نشده ایم . برای اثبات این مدعا چند دلیل ذکر می شود :

   اول اینکه علمی ترین راه اثبات این قضیه ، اسناد ، شواهد و مدارکی است که توسط بیمارانی که درمان شده اند ارایه شده است .

    واما دلیل دیگر . بیایید نگاهی به فرایند فرادرمانی بیاندازیم .

   بیماری که با فرادرمانی آشنایی پیدا کرده ، بدون اینکه نیازی به اعلام بیماری خود داشته باشد ، ساعتی را جهت انجام فرادرمانی به فرادرمانگر اعلام می کند و راس آن ساعت ، تنها باید نقش یک ناظر بی طرف را بازی کرده و شاهد اتفاقاتی در بدن خود باشد . فرادرمانگر فقط ساعت یاد شده را به شبکه شعور کیهانی اعلام می کند و لازم نیست راس ساعت یاد شده کار خاصی انجام دهد و می تواند به امور روزمره ی زندگی خود بپردازد . تعداد بیمارانی که می توانند راس یک ساعت از طریق یک فرادرمانگر به شبکه متصل شوند ، هیچ محدودیتی نداشته و اثری بر درمان ندارد . و حال چند سوال :

   آیا شبکه ی شعور کیهانی نباید از هوشمندی بالایی برخوردار باشد تا بتواند بدون اینکه نوع بیماری از طرف بیمار اعلام شده باشد ، بیماری را تشخیص داده و به درمان آن بپردازد ؟

   آیا شبکه ی شعور کیهانی می تواند بدون داشتن هوشمندی ، موقعیت مکانی بیمار را تشخیص داده و بداند که او اکنون در کجای این کره ی خاکی قرار دارد ؟

   این شبکه چگونه می تواند در یک لحظه و بصورت همزمان بر روی چندین نفر کار فرادرمانی را انجام دهد ؟

   و سوال آخر اینکه فرایندی اینچنین هوشمند ، قابلیت درمان " همه ی بیماریها " را ندارد ؟

   پاسخ به این سوالات ، حتی اگر یکبار اتفاق افتاده باشند ، دلیل دیگری بر تایید تعریف اولیه است .

   درمان بیماریهای جسمی بدون بازگشت بوده و به صورت قطعی و با صلاحدید شبکه انجام می گیرد . درمان بعضی از بیماریها روند ثابتی نداشته و بر روی نمودارهایی که از پیش تعریف شده اند ، بالا و پایین می روند . یعنی بعد از مدتی بهبودی ، بیماری دوباره عود می کند و مجددا بهبود می یابد . این بیماریها شامل بیماریهای روان تنی و بیماریهای ذهنی می شوند . شاید این سوال پیش بیاید که شبکه قابلیت درمان یکباره ی بیماریهای فوق را ندارد . با توجه به تعاریف فوق متوجه می شویم که اینچنین نیست و هر قابلیتی برای شبکه ی شعور کیهانی قابل تصور است . ولی در فرادرمانی هدفی مهمتر از درمان مورد نظر است و آن ، تغییر جهانبینی انسانهاست  . در فرادرمانی اعتقاد بر این است که عامل بسیاری از بیماریها ، نحوه ی نگرش انسان به خود ، به دیگران و به جهان هستی است . بنابراین در صورتیکه درمان یک بیماری ، تلنگری به فرد بیمار برای تغییر در رفتار و نگرش او ( در حد بضاعت ) نشود و عامل اولیه ی بیماری همچنان پابرجا باشد ، بازگشت بیماری امری طبیعی خواهد بود که نمی توان آن را به شبکه نسبت داد . البته مداومت در درمان و با صلاحدید شبکه باعث بهبود خواهد شد . ویک سوال دیگر : آیا شبکه ی شعور کیهانی قابلیت تغییر دیدگاهها و ذهنیتهای افراد را دارد تا بیماری آنان به فوریت درمان شود ؟ پاسخ این سوال باز هم مثبت است ولی چنین کاری نقض اختیار و بر باد دادن حاصل یک عمر زندگی افراد است و توسط شبکه انجام نخواهد شد .

   بنابراین در فرادرمانی ، روند بالا و پایین رفتن بیماری را می توان رفتاری هوشمندانه از طرف شبکه تلقی کرد که باعث می شود بیمار به صرافت تغییر نگرش و تغییر رفتار خود بیفتد ، بدون اینکه دخالتی در روند اختیار او شده باشد . بعد از این مرحله شاید بتوان از شبکه انتظار کمک به تغییر ذهنیتها داشت .

   با توجه به موارد فوق ، تعریف ساده ی فرادرمانی ، می تواند باب بسیاری از گفتگوها را باز کند . امید اینکه این گفتگوها و پرسشها راهگشا باشد برای شناساندن شکوه و جلال شعور کیهانی و درنهایت آگاهی بیشتر نسبت به جهان هستی و خالق آن .


وحيد

عصر ما

به نام هستی بخش یکتا

   عصر ما عصر تکنولوژی و ارتباطات است . پیشرفتهای خیره کننده و چشم گیری در این دوره اتفاق افتاده ، که هرگز برای انسانهای قرون گذشته قابل تصور نبوده است . ضریب رشد و نفوذ تکنولوژیهای نوین در زندگی روزمره ما هر روز افزایش می یابد و استفاده از این دستاوردهای بشری چنان با زندگی ما عجین شده که نمی توان لحظه ای را بدون استفاده از این ابزارها تصور کرد .

   اما در این سرعت سرسام آور رشد تکنولوژی و ارتباطات ، آنچه که به فراموشی سپرده شده ، فلسفه ی وجودی و علت خلق این همه وسیله و ابزار جدید است . اگر لحظه ای از این قطار سریع السیر پیاده شده و از ورای گرد و خاک به پا خاسته از حرکت افسار گسیخته آن ، به جهان پیرامون خویش نگاه کنیم ، متوجه می شویم که نه تنها به آرامش و آسایشی بیش از گذشته نرسیده ایم ، بلکه خود را در معرض نابودی و انقراض قرار داده ایم .

   در اثبات این مدعا کافیست به انواع بیماریها و استرسها یی که ناشی از زندگی در عصر ماشین است توجه کنیم . با اینکه تعدادی از امراض و بیماریهای گذشته مهار شده و راه حل هایی برای درمان آنها پیدا شده است ، اما بیماریهایی مانند سرطان همچنان غیر قابل درمان بوده و انواع جدید آن در حال شناسایی و گسترش است و همچنین به کلکسیون دردهای بشری ، بیماریهایی نظیر ایدز نیز اضافه شده است . آلودگی محیط زیست و آسیب رساندن به اکولوژی نیز با وسعت زیاد در حال گسترش می باشد .

   در این وانفسا ، زیر لایه ی پر زرق و برق قراردادها و قانونها و تعهدنامه های ملی و بین المللی ، قتل و غارت و جنایت و هتک حرمت انسانی هر روز بیشتر و بیشتر شده و آرام آرام دامان همه ی بشریت را در بر می گیرد .

   آیا می توان گناه این ندانم کا ری ها را به گردن تکنولوژی انداخت و مدعی شد که در صورتیکه به این حد از پیشرفت و تکنولوژی نرسیده بودیم ، بهتر زندگی می کردیم ؟ ویا بالعکس ، اگر به مرزهای گسترده تری از دانش و فن برسیم ، آیا می توانیم جواب همه ی سوالات را پیدا کرده و همه ی مشکلات را حل کنیم ؟

   بدون تردید میلیاردها انسانی که امروز بر روی زمین زندگی می کنند ، نمی توانند به همه ی دستاوردهای علوم پشت پا زده و ابزارهای زندگی امروز را دور بریزند . همچنین بر اساس تجربه ای که تا به امروز به دست آورده ایم ، پیشرفت بیشتر تکنولوژی نیز تنها باعث بیشتر شدن سوالات و مجهولات بشری می شود . مثلا امروز می توانیم سوال کنیم که ذرات بنیادی از چه چیزهایی تشکیل شده و درون آنها چه می گذرد . پاسخ به این سوالات باعث ایجاد مجهولات بیشتری می شود .

   پس چه باید کرد ؟ آیا بهتر نیست لحظه ای درنگ کرده و دلیل مشکلات یاد شده را در رفتارهای فردی و اجتماعی خود جستجو کنیم ؟

   آگر بتوان رفتارهای انسانها را معلول ذهنیتهای فردی و جمعی آنان دانست ، آنگاه می توان با تجزیه و تحلیل رفتارهای تک تک افراد جامعه و در نهایت گروههای بزرگ بشری شامل قبیله و قوم و ملت و ... به دلایل عدم پیشرفت در بعد غیر تکنولوژیکی (ویا همان بعد معنوی) دست یافت که باعث شده است نتوانیم از ابزارهایی که برای رفاه و تعالی انسان ساخته می شوند ، بهره ی مطلوب را ببریم .

   با این اوصاف ضرورت ورود دقیق به حوزه های علوم انسانی مشخص می شود . امروز  نیازمند شناخت کامل انسان و رفتارهای کاملا متناقض او هستیم . شناخت طیفی از رفتارها ، که از ایثار تا جنایت و از عشق تا عداوت را در بر می گیرد . دانستن اینکه تحت تاثیر کدام عوامل به سوی مهر حرکت می کنیم و به کدامین علل قهر را پیشه می سازیم ، کمک شایانی به پاسخ سوالات این مقاله خواهد کرد . اگر رانندگی قطاری که مثال زده شد در دست انسانهایی مهربان باشد ، مسلما سعی خواهند کرد که همه ی بشریت را سوار کرده و سر راه به کوچکترین ذره ای آسیب نرسانند . عکس این قضیه وضعیت فعلی ما را مجسم خواهد کرد .

تیغ به دست زنگی مست ...

   متاسفانه شناخت علوم انسانی از انسان بسیار محدود بوده و پیشرفت این علوم به هیچ عنوان با پیشرفت تکنولوژی همسان نبوده است و اگر در این زمینه جهشی صورت نگیرد ، نابودی بشریت گزینه ای نامحتمل نخواهد بود . آیا با ادامه ی روند موجود هدف از خلقت انسان ، به زیر سوال نخواهد رفت ؟

   عصر ما نیازمند معرفت انسان نسبت به خویشتن خویش است . معرفتی که سبب شود آگاهانه ، دشمنی ها را کنار گذاشته و نهال دوستی بنشاند . عصر ما نیازمند آگاهی است . آگاهی از جهان هستی و همه ی رازهای سر به مهر آن . آگاهی از انسان و جهان درون او .

   این گره باید به دست ما انسانها و با پرداخت بهای آن باز شود تا ارزش باز شدن آن آشکار گردد .

   اما این یک روی سکه است و روی دیگر آن :

   به راه این امید پیچ در پیچ                  فقط  لطف تو می باید ، دگر هیچ


وحيد